خدانگهدار
ای
دنیا
فانی
نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت
به تاراج می دهم
لحظه هایم را
خنجرم را
هر شامگاه
مخفیانه به خانه می برم
روزها را
با گلوی بریده
شبانه
دفن می کنم
و با آوازهای تلخ
تا صبح
ذهنم را شکنچه میکنم
اما
فردا که بیاید
باز کفش هایم
زیر نور آفتاب
برق خواهد زد
هیجان صدای من
ترا به زندگی امیدوار خواهد ساخت
این حقیقت تباه
هستی من است
ترا الوده نخواهد ساخت
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
به تو که می رسم
شعر هایم نا تمام می ماند
عظمت نامت را در شعر نمی توانم بیان کنم
بزرگی ات در کلمه نمی آید
کلمه عاجز است
کلمه نا تمام است
تو تمام نمی شوی
همیشه آغازی
همیشه با تو آغاز می کنم
و تو آخری
آخر همه چیز
نه اینکه تمام می شوی
آخری نه به این معنی که تمام شوی
به این معنی که فرصت رویشی دوباره عطا می کنی
و آن وقت است که من
دوباره متولد می شوم
نو می شوم
و عظمتت را نظاره می کنم
و باز می بینم ...
شعرم ناتمام مانده ...

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت
| خـــــــــــسته شدم |
|
مثــــــــل تموم عالم حال منم خرابه
دلمم شکسته از همه چیز همه کس
دلـــــــــم گرفته
هـــــــستی ولی نمیبینی |
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 5:7 موضوع | لینک ثابت
| اگه با ديدن من غم تو دلت جون ميگيره .. مي ميرم که تا ابد قلب تو اروم بگيره |
|
من پذيرفتم که عشق افسانه است ايــن دل درد اشــــنا ديوانـه است مي روم شايـــد فراموشـــــت کـنم با فرامــوشي هم اغوشـــــت کــنم مي روم از رفتن من شـــاد باش از عذاب ديـــدنــــم ازاد بــــاش گرچه تو تنهــــــا تر از ما مي روي ارزو دارم ولي عاشـــــــــق شوي ارزو دارم بــفــهــمـــي درد را تلخی برخـــــوردهاي ســرد را ...
!اگه با ديدن من غم تو دلت جون مي گيره فکر نکن که بي کسم خدا به دادم ميرسه مرهمي از شب چشمات واسه دردم نداري |
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 5:3 موضوع | لینک ثابت
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سفيد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عا قبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درده حمید مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشيد
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت
لحظه های آبی
ديشب در هواي عشق تو دل را به آسمان زدم وخواب را از چشمانم ربودم
ديشب به خاطر وجود تو پلك هايم را هزار بار باز وبسته كردم تا شايد يك لحظه روياي با تو بودن در واقعيتم زنده شود.
ديشب براي هر بار خيال تو در ذهن دلم تمام صورتم را با اشك هايم شستشو دادم
ديشب هوا ، هواي عاشق شدن بود هواي دو باره زنده شدن بود هواي كلبه عشق بود هواي يك شب مهتابي در كنار هم بود هواي نم نم بارون در كنار يك شعله ي داغ محبت بود هواي گل هاي لاله را پر پر كردن به اميد، آمدن يا نيامدن بود
هواي با تو بودن و با تو مردن بود![]()
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، قدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
لحظه هاییست در زندگی که دلت می خواهد چشمهایت را ببندی.پلکهایت را بر هم بنهی تا نبینی.همه انچه که وادارت می کند چشمهایت را ببندی الزاما زشتی دنیا نیست.گاه آنقدر خوبی می بینی که انتظارش را نداری پس به احترام این غیرقابل پیش بینی بودن حادثه، چشمها را می بندی تا تنها هضمش کنی.مزه مزه اش کنی.گاه اما دنیا آنقدر زشت می شود و آدمها زشت تر که باز هم چشمها را می بندی.می بندی تا نبینی این همه پلیدی را.
حالا این روزها عجیب این حس دوگانه به سراغم آمده است.گاه روز آنچنان زشتی می بینم که فرار را بر ایستادن ترجیح می دهم و گاه آنقدر مهر می بینم که باز چشمهایم را می بندم تا طعمش را مزه مزه کنم.دنیا انگار هیچ چیز نیست جز تکرار.تکرار و تکرار.گاه مزه این تکرار شیرین است و گاه تلخ.به مزه مزه کردنش عادت کرده ام.چاره ای هم هست جز این؟
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
علی گدا
ندای منادی
وروجک سرگردان
ماه خاموش
ناصر
غريب و تنها
روزهای تنهايی
در یک کلام، زیبایی
ديوار سکوت
دختر و پسران بد
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب