سلامی چو بوی خوش پاييزی این شعر حرف دلم که معین قبلا خونده بودتش
سفر کردم که از عشقت جدا شم ..... دلم می خواست دگر عاشق نباشم
ولی عشقت تو قلبم مونده ای وايی ..... دل ديونم سوزنده ای وايی
هنوزم عاشقم دنيای دردم ..... مثل پروانه ها دورت می گردم
سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه ... آخ عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه
غم دور از تو موندن يه بی بال و پرم کرد ... نرفت از ياد من عشق سفر عاشقترم کرد
هنوز پيش مرگتم من. بميرم تا نميری ... خوشم با حاطراتت اينو از من نگيری
دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنيد ... تو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو ديد
نشو با من غريبه مثل نا مهربونها ... بلا گردون چشمات زمين و آسمانها
می خوام برگردم اما می ترسم ..... بگی حرفی نداری. بگی عشقی نمونده
می ترسم بری تنهام بذاری ..... بری تنهام بذاری
هنوز پيش مرگتم من بميرم تا نميری ... خوشم با خاطراتت اينو از من نگيری
تورو ديدم تو بارون. دل ِ دريا تو بودی ... تو موج سبز ِ سبزه تن ِ صحرا تو بودی
مگه ميشه نديدت تو مهتاب ِ شبونه ... مگه ميشه نخوندت تو شعر ِ عاشونه
می خوام برگردم اما می ترسم ... بگی حرفی نداری ؛ بگی عشقی نمونده
بری تنهام بذاری ؛ بری .... هنوزم پيش مرگتم من
بميرم تا نميری ... خوشم با خاطراتت ... اينو از من نگير
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 2:55 موضوع | لینک ثابت
یک ساله دیگه هم
گذشت تولدم مبارک![]()
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت
سلام...
که به هر زبانی زیباست...
دفتر خاک گرفته ام را باز می کنم
و می نویسم...
آنگونه که دلکم زمزمه میکند
می نویسم...
برای خود و آنان که
می خوانند
لبهای فرو بسته ام را
در این روزهاء انتظار
به رنگ های وجودم
باز خواهم کرد...
می نویسم در این دفتر ماشینی
که تحصیلش کرده ام
اما
هنوز هم
رقص قلم را
در دستهای سردم
روی تن نازک درخت
کاغذ
دوست تر می دارم!
نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 2:19 موضوع | لینک ثابت
باعث و بانی
همه اشتباهات ومشکلات
آدم خود آدم
نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت
هستی من...... به تاراج می دهم
لحظه هایم را
خنجرم را
هر شامگاه
مخفیانه به خانه می برم
روزها را
با گلوی بریده
شبانه
دفن می کنم
و با آوازهای تلخ
تا صبح
ذهنم را شکنچه میکنم
اما
فردا که بیاید
باز کفش هایم
زیر نور آفتاب
برق خواهد زد
هیجان صدای من
ترا به زندگی امیدوار خواهد ساخت
این حقیقت تباه
هستی من است
ترا الوده نخواهد ساخت
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
به تو که می رسم
شعر هایم نا تمام می ماند
عظمت نامت را در شعر نمی توانم بیان کنم
بزرگی ات در کلمه نمی آید
کلمه عاجز است
کلمه نا تمام است
تو تمام نمی شوی
همیشه آغازی
همیشه با تو آغاز می کنم
و تو آخری
آخر همه چیز
نه اینکه تمام می شوی
آخری نه به این معنی که تمام شوی
به این معنی که فرصت رویشی دوباره عطا می کنی
و آن وقت است که من
دوباره متولد می شوم
نو می شوم
و عظمتت را نظاره می کنم
و باز می بینم ...
شعرم ناتمام مانده ...

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت
| خـــــــــــسته شدم |
|
مثــــــــل تموم عالم حال منم خرابه
دلمم شکسته از همه چیز همه کس
دلـــــــــم گرفته
هـــــــستی ولی نمیبینی |
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 5:7 موضوع | لینک ثابت
| اگه با ديدن من غم تو دلت جون ميگيره .. مي ميرم که تا ابد قلب تو اروم بگيره |
|
من پذيرفتم که عشق افسانه است ايــن دل درد اشــــنا ديوانـه است مي روم شايـــد فراموشـــــت کـنم با فرامــوشي هم اغوشـــــت کــنم مي روم از رفتن من شـــاد باش از عذاب ديـــدنــــم ازاد بــــاش گرچه تو تنهــــــا تر از ما مي روي ارزو دارم ولي عاشـــــــــق شوي ارزو دارم بــفــهــمـــي درد را تلخی برخـــــوردهاي ســرد را ...
!اگه با ديدن من غم تو دلت جون مي گيره فکر نکن که بي کسم خدا به دادم ميرسه مرهمي از شب چشمات واسه دردم نداري |
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 5:3 موضوع | لینک ثابت
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سفيد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عا قبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درده حمید مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشيد
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت
لحظه های آبی
ديشب در هواي عشق تو دل را به آسمان زدم وخواب را از چشمانم ربودم
ديشب به خاطر وجود تو پلك هايم را هزار بار باز وبسته كردم تا شايد يك لحظه روياي با تو بودن در واقعيتم زنده شود.
ديشب براي هر بار خيال تو در ذهن دلم تمام صورتم را با اشك هايم شستشو دادم
ديشب هوا ، هواي عاشق شدن بود هواي دو باره زنده شدن بود هواي كلبه عشق بود هواي يك شب مهتابي در كنار هم بود هواي نم نم بارون در كنار يك شعله ي داغ محبت بود هواي گل هاي لاله را پر پر كردن به اميد، آمدن يا نيامدن بود
هواي با تو بودن و با تو مردن بود![]()
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
علی گدا
ندای منادی
وروجک سرگردان
ماه خاموش
ناصر
غريب و تنها
روزهای تنهايی
در یک کلام، زیبایی
ديوار سکوت
دختر و پسران بد
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب